تاریخ و جغرافیا

اسطوره و تاریخ

مطالعه در تاریخ ملل مختلف نشان می دهد که بخشهایی از تاریخ جوامع، شباهت فراوانی به لحاظ معنایی با یکدیگر دارند. به نظر می رسد که تاریخ اولیه ملتها با افسانه و داستانهایی زیبا و هیجان انگیز و در عین حال غیر قابل باور در هم آمیخته است. در همه این داستانها شکست و پیروزی ملتها در داستانهایی به تصویر کشیده شده است که بعضا شباهتهایی کوچک میان آنها دیده می شود. در گذشته های نه چندان دور این داستانها را غیر واقعی و کاملا ساختگی می پنداشتند، اما با پیشرفت علوم این نگرش کاملاً تغییر کرد. به طوری که امروزه از این داستانها که تحت عنوان افسانه ها و یا اساطیر یاد می شود؛ جزو جدایی ناپذیر از تاریخ بشر گشته است و رشته های علمی و دانشگاهی هم در این زمینه تاسیس شده است.


 

"    جیووانی باتیستا ویکو"  مورخ ایتالیایی قرن هفدهم تاریح بشر را به سه دوره تقسیم می کند. وی می نویسد که اساساً در تاریخ نظم و ترتیبی وجود دارد که به ناچار آن نظم و ترتیب طی خواهد شد. بنابراین تاریخ هر جامعه ای از 3 مرحله خواهد گذشت:

1- توحش که در آن اندیشه وجود ندارد(عصر احساس)در این دوره انسان چشم به قدرت ماورائی دارد.

2- تمدن که دوره قهرمانان است.در این دوره انسان چشم به قدرت انسانی دارد.

3-  و در نهایت عصر نابودی.

      به نظر ویکو تاریخ با توحش آغاز و با تمدن به پایان می رسد. وی در زمینه مطالعه تاریخ سعی می‌کند بت‌های دانش تاریخ را شناسایی کند و به صورت تلویحی اشاره می کند که یک مورخ می بایست مسائل ذیل را مورد توجه قرار دهد:

* مورخ باید مراقب باشد که عقاید خرافی در خصوص عهد قدیم به خودش راه ندهد.

* مورخ باید در نگاه به غرور ملت‌ها واقع‌بین باشد.

* مورخ باید به این نکته توجه داشته باشد که کارگزاران تاریخ لزوماً اذهان برجسته نبوده‌اند؛ چه‌بسا دیوانه‌ها سازنده‌گان اصلی تاریخ بوده باشند.

* چنانچه مورخ یک ایده‌ی مشترک را در دو ملت مشاهده نمود، نباید گمان کند که یکی از دیگری گرفته است. (مغالطه‌ی منابع)

* مورخ نباید دچار این توهم شود که هرچه ما به حوادث نزدیک‌تر باشیم، فهم ما از آن حوادث بهتر است.

     ویکو پیشنهاد می‌کند برای درنغلتیدن به این بت‌ها از چند حوزه استفاده شود:

1. مطالعه‌ی فیلولوژی ، زبان انعکاس اندیشه است.

2. اسطوره‌شناسی ، اسطوره‌ها آینه‌ی تحولات سیاسی ـ اجتماعی بوده‌اند.

      با درک این مطلب می توان به راحتی دریافت که چرا امروزه بسیاری از مورخان اسطوره ها را مورد مطالعه قرار می دهند و دیگر آن را به مثابه یک داستان تخیلی در نظر نمی گیرند. مورخین از گذشته کوشیده‌اند تا پرسش‌های تاریخی را با پژوهش در اسناد نوشتاری پاسخ گویند. با این‌حال همان طور که می دانیم پژوهش‌های تاریخی تنها به این منابع محدود نمی‌شوند. به طور کلی منابع تاریخی را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد: نوشته‌ها، گفته‌ها(منابع شفاهی)و منابع باستان شناسی. اما می توان به جرات گفت که بسیاری از اطلاعات تاریخی مورخان، همراه با نوعی نارسایی است. چرا که اطلاعات شفاهی پیوسته در معرض نابودی و یا کم و زیاد شدن قرار داشته اند.

    کارن آرمسترانگ در زمینه اسطوره عبارتهای جالبی را ارائه می دهد.وی در یخشی از کتاب خود (تاریخ مختصر اسطوره)تمایل ذاتی انسان را در اسطوره سازی می داند و می نویسد که انسان ها همواره اسطوره ساز بوده اند و برای ادعای خود به کاوشهای باستان شناسان اشاره می کند و ادامه می دهد که باستان شناسان در کاوش گورهای انسان نئاندرتال، سلاح ابزار و استخوان های حیوانی قربانی شده پیدا کرده اند که همه ی آنها گویای نوعی باور به یک دنیای آینده، شبیه به دنیای خودشان بوده است. شاید نئاندرتال ها برای هم درباره ی زندگی نزدیکان مرده قصه هایی می گفته اند. یقیناً آنها به گونه ای درباره ی مرگ می اندیشیدند که دیگر موجودات همزیست آنها نمی اندیشیدند. حیوانات مردن یکدیگر را نظاره می کنند، اما تا جایی که می دانیم توجه بیشتری به این موضوع نشان نمی دهند. اما گورهای نئاندرتال نشان می دهند که وقتی این انسان های اولیه بر میرا بودن خود آگاه شدند، نوعی ضد روایت آفریدند که به آنها امکان داد با این مسئله کنار بیایند. نئاندرتال ها با چنان دقتی نزدیکان خود را دفن کرده اند که به نظر می رسد دنیای مادی و مشهود را تنها واقعیت موجود نمی دانسته اند. بنابراین چنین می نماید که از همان دوران های اولیه، انسان ها با توانایی داشتن تصوراتی که به فراسوی تجربه های روزمره می رفت متمایز بوده اند.

     در جایی دیگر ادامه می دهد: ما موجوداتی در جستجوی معنائیم. تا جایی که می دانیم سگ ها از بابت شرایط سگی زندگی رنج نمی کشند و در مورد بی خانمانی سگ ها در بخش های دیگر جهان نگران نیستند، و یا سعی نمی کنند زندگی خود را از چشم انداز دیگری ببینند. چون ما انسان ها به آسانی دچار نومیدی می شویم از همان آغاز داستان هایی ابداع کرده ایم تا به ما امکان می دهد زندگی خود را در چارچوب بزرگ تری بگذاریم. داستان هایی با یک انگاره ی شالوده ای که این حس را در ما ایجاد می کند که به رغم همه ی شواهد افسرده کننده و پرآشوب، زندگی دارای معنا و ارزش است.

     بدین ترتیب اسطوره همواره مملو از رمز و رازها و استعاره ها، معماها و کنایه ها بوده است و این پیچیده سازی قدمتی به قدمت خود اسطوره ها دارد و عامل اصلی دوام و پایداری اسطوره هاست.در طول تاریخ، اسطوره ها چنان در هم می آمیزند، که گویی از یک چشمه سیراب شده اند.برای مثال اسطوره های یونان و هندی و فارس کاملا در هم تنیده و شباهت دارند. اسطوره هایی که با پهلوانی آمیخته اند، گاهی در ظرف زمان به حماسه تبدیل می شوند و در این راه، دگرگونی و پرداختهای نو پیدا می کنند.به طوری که از جنبه واقعی خارج می شوند.از این رو است که اسطوره دریونان باستان به معنی شرح، خبر و قصد به کار میرفته است و بعد ها معنی مخالف هیستوریا یعنی چیزیکه نمیتواند واقعا وجود داشته باشد و در کل خیالبافی شاعرانه و ادبیات داستانی و سخن لغو و  پریشان معنا یافت. بر همین اساس هر کدام از نویسندگان تعاریف گوناگونی از اسطوره ارائه داده اند.

     "اسطوره در یونان باستان برای نامیدن هر گونه قصه و حکایتی به کار می رفت؛ خواه واقعی، خواه خیالی. اما در حال حاضر اسطوره به مجموعه ای از داستان ها و حکایات قدیمی و خیالی اطلاق می شود که زمانی مردمانی خاص آن را واقعی می پنداشتند.این داستانها اغلب توجیهی و پاسخی بودن به سوالات بی شمار مردمان باستان در باب چگونگی پیدایش عالم و قوانین مربوط در طبیعت. حکایات اساطیری در واقع تلاشی بودند در جهت جواب به این سوالات به شکلی مقبول و قانع کننده. بسیاری از اسطوره ها بیانگر آداب و رسوم و مراسم مقدس در صور گوناگون و متفاوت هستند.امروزه بسیاری از جامعه شناسان ، ذیل معتقدند که همین اداب، منشا پیدایش اساطیر بوده اند و بسیاری دیگر، نظری عکس این را دارند." (مقدادی،1387، ذیل اسطوره)

     در فرهنگ فارسی معین برای اسطوره دو معنی ارایه نموده اند:

1-افسانه و قصه

2-سخن پریشان

     با توجه به این لغات ، به نظر می رسد که اسطوره اصولا رابطه ای به واقعیت ندارد؛ همه سراسر افسانه های دروغین و قصه و سرگرمی است. و لغت دوم حاکی از رویدادهایی نامعمولی است که به طور معمول در اسطوره رخ میدهند.

    همچنین در تغریف اسطوره گفته اند: اسطوره ها سمبل یا نماد تحربیات انسانی هستند و مجسم کننده ی ارزشهای روحانی یک فرهنگ.هر جامعه ای اسطوره های ویژه خود را نگه می دارد و در حفظ آن می کوشد، زیرا معتقدات و دنیا نگریهای درون آنها عامل قطعی پایندگی و جاودانگی آن فرهنگ است.معمولا اسطوره ها از یک روزایت باستانی یا سینه به سینه سرچشمه و مایه می گیرند.شماری از آنها از آفرینش و آغاز، پدیده های طبیعی و مرگ سخن می گویند و شماری دیگر از ماهیت و طبیعت و نتیجه ی کار و رفتارموجودات ملکوتی و خدایان؛ حال آنکه باز هم شماری دیگر هستند که با آوردن روایات گوناگون درباره ماجراهای پهلوانان یا بدبختیهای انسانهای خود بین، نمونه و الگویی از رفتارها و طرز سلوک بزرگ منشانه ارائه می دهند.در اسطوره ها اغلب ردپایی از افسانه یا روایات مردمی و فولکلور می بینیم. در این افسانه ها انسان به صورت جدایی ناپذیر یک دنیای هستی بزرگ و پهناور معرفی می شود؛ همچنین بذر حرمت توأم با ترس از اشیای مرموز، ناشناخته و شگفت انگیز زندگی را در دل آدمیان می کارند.(روزنبرگ،1379،ج1،ص17)

     با این تعاریف می توان اسطوره را دارای ویژگیهای ذیل دانست:

  • دلالت روایت به گذشته یا اینده ای بیرون از دسترس.
  • فقدان وقت در ابعاد زمان، مکان، توانایی و هر انچه که یک رویداد تاریخی را تشکیل می دهد.
  • تمایل به ارائه دادن نمونه های مطلق، به گونه ای که هر چه اجزای سازنده ی روایت، مطلق تر باشند؛ احساس اساطیری بودن روایت، بیشتر می شود و هر چه از این اطلاق کاسته شود، احساس اساطیری بودن روایت نیز کاهش می یابد.

      بر همین اساس اسطوره روایتی است متشکل از فهرمان یا قهرمانان به علاوه حوادثی که دارای ویژگیهای بالا هستند.اسطوره ها در بنیان خود گزارش شناخت بشر باستان از هستی درون و پیرامونش بوده اند. لدین لحاظ نمی توان تعریفی دقیق از اسطوره ارائه داد. به نظر می رسد که دلایل بوجود آمدن اسطوره در فرهنگ ملل به دلایل مختلفی صورت گرفته باشد که برخی از آنها عبارتنند از:

    ذهن انسان، قابلیت داشتن تصورات و تجربه هایی را دارد که برای آنها توضیح عقلانی ندارد. بشر اولیه در مقابل بسیاری از ابهامات مجبور به ساخت داستانهایی بود که امروز جنبه اساطیری یافته است. مانند آفرینش انسان، دنیا، پیدایش مظاهر تمدنی و همچنین مرگ و ... . ضعف انسان در برابر طبیعت و عدم شناخت از آن نیاز او را به یک موجود ماورایی و نترس برای شناخت این ناشناخته ها بیشتر می کرد. معمولاً انسان های بزرگسال به لذت بردن از بازی با امکانات مختلف لذت می برند، و مانند کودکان به آفرینش دنیاهای تخیلی می پردازند. در هنر، رها از قید و بند عقل و منطق، فرم های تازه ای را تصور و ترکیب می کنند که به زندگی اشان غنا می بخشد . ما در اسطوره شناسی نیز فرضیه ای را مطرح می کنیم، به آن جان می بخشیم، آن را به اجرا درمی آوریم، درباره ی اثرات اش بر زندگی مان به تأمل می نشینیم، و درمی یابیم که در مورد معمای آزار دهنده دنیای مان به بینش تازه ای دست یافته ایم.

      باور انسان گذشته به این واقعیت نادیدنی اما نیرومند که گاهی اوقات دنیای خدایان نامیده می شود، بر اساس این باور علاوه بر این دنیای انسانی دنیایی متشکل از خدایان مختلف نیز وجود دارد. در وافع این تفکر و باور یکی از مضمون های اصلی و اساسی اسطوره شناسی است. اساطیر یونان باستان فراوان است از نبرد خدایان و قهر ایشان بر بشر بدلیل بی توجهی و ناشکری و .... بر اساس تفکر وجود دنیای خدایان، هر چیزی که ما در این جا روی زمین می بینیم و می شنویم، همتایی در قلمرو آسمانی دارد غنی تر، قوی تر و پایدارتر از نمونه ما و هر واقعیت زمینی تنها سایه ی پریده رنگی از کهن الگوی خود و نسخه ی ناقصی از آن انگاره اصلی است.

      اما به نظر می رسد از همه این مسایل گذشته، نبود خط و به تبع آن فقدان وسیله و منبعی که بتوان رویدادها را ثبت و ضبط کرد؛ نقشی جدی در بوجود آمدن داستانهای شبه اسطوره ای داشته باشد. نبود فرهنگ مکتوب در گذشته های دور، و حتی نانوشته ماندن رویدادهای تاریخی امروزی که بدلایل مختلف صورت می گیرد، سبب بوجود آمدن سلسله اساطیر و افسانه هایی در فرهنگ ملل شده است. اساساً برخی این سلسله روایتها را کاملا زایده تخیّل انسان دانسته و آن را فاقد توجه می دانند. امابرخی دیگر از مورخان، به اساطیر توجه ویژه ای نشان داده و تلاش کرده اند تا از طریق اسطوره ها بخشهایی از نقاط تاریک تاریخ بشری را روشن کنند.

     به این ترتیب بسیاری از اسطوره ها و داستانهای توام با افسانه با گذشت زمان و پیشرفت در دانش باستان شناسی چهره حقیقی خود را بدست می آورند و مانند گذشته کمتر کسی است که ادعا کند اسطوره ها کاملا غیر واقعی هستند. به عنوان نمونه می توان به اسطوره آشیل در اساطیر یونان باستان اشاره کرد.

      با توجه به مطالب گذشته می توان دریافت که همه اسطوره ها دروغ نیستند و اساساً بخشهایی از آن می تواند حقیقت گذشته های دور باشد، اما عوامل مختلف در تغییرات اساسی آن تاثیر گذاشته اند. بخشی از اسطوره ها واقعیت دارند و ممکن است با کمی تحلیل، اطلاعات واقعی در اختیارمان گذارد. اما چنانچه اسطوره ای نتواند در مورد معنای عمیق تر زندگی ما را به بینشی تازه تجهیز کند، مردود می شود. اگر کار کند، یعنی ما را وادارد تا ذهن ها و دل های خود را تغییر دهیم، امید تازه ای در جان مان بدمد و به زندگی پربارتری هدایت مان کند، اسطوره ای معتبر است. در دنیای پیشا مدرن، اسطوره اجتناب ناپذیر بود. نه تنها به مردم کمک می کرد که زندگی خود را معنادار سازند، بلکه پهنه هایی از ذهن بشر را آشکار می ساخت که در غیر این صورت دسترس ناپذیر می ماند. داستان های خدایان یا قهرمانانی که به جهان زیرین نزول می کردند، هزارتوها را پشت سر می گذاشتند و با هیولاها نبرد می کردند، هزارتوها را روشن می کردند، و به مردم نشان می دادند که با بحران های درونی خود چگونه روبه رو شوند.

      بنابراین اسطوره درمیان مردم معانی وتعاریف گوناگونی به خود گرفته است و هرکس ازآن بنابر سطح فهم خویش و انتظاری که از آن داردتعریف ارایه نموده است، بنابرین نمی توان به طور مطلق تعریفی از اسطوره ارایه نمود که آیینه تمام نمایی از ابعاد گوناگون اسطوره باشد و بتواند بگوید که " اسطوره همین است و نمی توان غیر آن را پذیرفت".

      بدین ترتیب اسطوره متضمن روایت یک خلقت است یعنی این گونه میگوید: چگونه پدیده یی پدید آمده است و هستی خود راآغاز نموده است . پس اسطوره از چیزی سخن میگوید که به راستی روی داده است و به تمامی پدیدار گشته است.

   + غلامرضا جاویدی ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢٠ آذر ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()