تاریخ و جغرافیا

علمیت در تاریخ

اولین بار که برای تدریس در یکی از کلاسهای درس حاضر شدم، یکی از دانشجویان درباره علمیت تاریخ و اینکه آیا می توان به تاریخ علم گفت؟سوالی را مطرح نمود.

البته این سوال از جمله سوالهایی است که همواره مورد توجه بوده و کسانی که در حوزه تاریخ مطالعه و تحقیق می نمایند در صدد پاسخ گویی به این سوال برآمده اند و پاسخهای در این زمینه ارائه نموده اند.


متاسفانه موانعی که در زمینه علمیت تاریخ مطرح می گردد، به شکلی بارز در تاریخنگاری افغانستان موجود می باشد و هر چند راهکارهایی برای نزدیک شدن تاریخ به عنوان یک علم مطرح می گردد، ارائه می شود؛ ولیکن کمتر مورد توجه تاریخنگاران افغانستان قرار می گیرد که این مهم معلول موارد زیر می باشد:

1-    اکثر کسانی که در حوزه تاریخ افغانستان مطالعه و تحقیق نموده و می کنند، فاقد آشنایی با روش تحقیق و نیز تاریخ علمی و آنچه که از آن تحت عنوان فلسفه تاریخ یاد می گردد، هستند.

2-    دخیل نمودن ذهنیت شخصی نیز خود بزرگترین آسیب به روش و متد علمی تاریخی می باشد.

این نوشتار سعی می کند نگاهی اجمالی به روش شناسی علمی و نیز تاریخی و همچنین مواردی که سبب شبهه در علمیت تاریخ می گردد؛ داشته باشد و به راهکارهای فلاسفه تاریخ برای نزدیکی تاریخ با علم اشاره نماید.

روش شناسیMetedology: مطالعه  تمایزات علوم(شناخت جایگاه یک علم) و طبقه بندی آنها براساس روشهای ویژه هر یک می باشد.به تعبیر دیگر روش شناسی چگونگی دست یابی به یک معرفت علمی را نشان می دهد. (روش، راهی که برای رسیدن به مطلوب طی میشود.)

    مِتُد:مجموعه روشها و وسایلی است که وصول به هدف یا غایتی را آسان می سازد و یا به تعریفی دیگر مِتُد عبارت است از جستجوی اندیشیده و سازمان یافته برای دست یابی به دانش و قدرت است.بنابراین مِتُدلوژی عبارت است از شناخت روشهای علوم که در زبان فارسی از آن به روش شناسی تعبیر می شود و به بیان دیگر منظور از مِتُدلوژی دانشی است که درباره روشهای مناسب تحقیق و اثبات علوم مختلف به بحث می پردازد و به عبارت دیگر در آن یک بحث تعریف علم و طبقه بندی جایگاه یک علم و شناخت و تععین روش آن مطرح است.

    تعریف معرفت: در فرهنگ فارسی زبانان بین کلماتی چون معرفت،شناخت،دانش،خرد،فلسفه و حتی دین، یا فرقی گذاشته نمی شود و به جای همدیگر بکار می روند و یا فرق اندکی گذاشته می شود.کلمه معرفت در زبان فارسی با کلمات مختلفی قرابت و نزدیکی دارد؛ که این امر نباید ما را به اشتباه بیندازد. معارفی که از طرق مختلف بدست ما می رسد، با هم متفاوت است.

    بین حوزه های معرفتی تفاوتها و تقسیم بندیهایی وجود دارد،نویسنده آلمانی مارکس شللر سه حوزه معرفتی را ذکر می کند:

1-دین

2-فلسفه

3-علم اثباتی

    نویسنده ای دیگر(دکتر توکل)[1] حوزه های معرفتی را به چهار گروه تقسیم کرده که عبارتنند از:

1-دین(مذهب)

2-فلسفه

3-علم

4-ایدئولوژی

    حال سوال در این است که تفاوت قلمروهای معرفتی در چیست؟

  1. از حیث موضوع:به عنوان مثال موضوع علم یک چیز است و دین چیز دیگر.دکتر توکل می نویسد: موضوع علم پرداختن به جهان محسوس فیزیکی و طبیعی است.موضوع فلسفه، پرداختن از حیث کلیت و وجود عالم است.و موضوع دین پرداختن به فضای نجات و رستگاری بشر است.موضوع ایدئولوژی وضعیت های سیاسی و اجتماعی زندگی است.
  2. از حیث انگیزه داخلی و ذاتی و روانی:در علم اشتیاق به کنترل روان و جامعه سبب معرفت آموزی می گردد.در فلسفه،انگیزه، حیرانی مداوم در فهمیدن، سبب معرفت آموزی می گردد.در دین ،تحفض روحی از طریق رستگاری بوسیله قدرت قدسی.در ایدئولوژی انگیزه سائق زیستن و ماندن است.زیستن و ماندن سببب کشیدن فرد به سوی معرفت می شود.
  3. از حیث روش:در علم روش معرفتی تجربه،مشاهده،اندازه گیری،استقرا و قیاس است.در فلسفه با عقل جوهر نگر(نظری)و از طریق مواجه مستقیم با عالم هستی. در ایدئولوژی روش توجیه و تأثر در صحنه است؛ این روش به رفتار و یافتن سازوکار توجه می کند.
  4. از حیث هدف:در علم هدف بازنمائی پراگماتیستی،روابط پدیداری؛ به تعبیر دیگر هدف بازسازی و پیش بینی است.هدف فلسفه شرکت در روابط وجودی با عنایت به معنا،ذات وجوهر است و هدف و غرض این است که در روابط وجودی اشیا دخالت کند، تا بتواند آنرا تعریف کند و در دین هدف نجات شخص است و هدف ایدئولوژی دوام روزمرگی است.
  5. از حیث شکل و جهت و حرکت تاریخی
  6. زبان و شیوه و استیل سخن
  7. منشأ جامعه شناسی،تشکل و گروه بندی.
  8. از حیث کارکرد اجتماعی: در علم کارکرد اجتماعی هدف سلطه و رفاه مادی است.در فلسفه ارائه بینش و فرهنگ و در دین تحمل و وحدت است،انسان رابردبار و صبور و در عین حال سببب وحدت انسانها می گردد.در ایدئولوژی چرخاندن اجتماعی و دستکاری و مهندسی توده ای است.

    تعریف علم:در زبان فارسی برای علم تعاریف گوناگونی وجود دارد:

    1-علم مجموعه ای از آگاهیها و اطلاعاتی است،که انسان در مورد خود و غیر خود؛به طور منظم فراهم آورده است.علم به این معنا بسیار گسترده می گردد.یا به تعبیر دیگر کاربرد علم در برابر جهل و نادانی یا به عبارت دیگر علم مساوی با آگاهی است و دانستن در برابر ندانستن است.در گذشته به هر گونه معرفت و آگاهی علم می گفتند و طریق دست یابی به علم یا کشف مجهول یا عقل(از طریق اقامه برهان)، یا دین، قلب(از طریق تزکیه و تهذیب) و یا حس(تجربه)بود.

    2-در تعریف دوم،اطلاعاتی است در برابر آزمون ناپذیر بودن یا به تعبیر دیگر دانستن در مقابل غیر قابل تجربه بودن است.که به تعریف اول در انگلیسی Knowledg ودر فرانسه Connaissance می گویند.وبه تعریف دوم در زبان انگلیسی Science می گویند.علم در این معنا بخشی از معنای اول بشمار می رود و رشد این علم در اروپا پس از رنسانس صورت گرفت و رشد چشمگیری یافت.

    مهمترین نقش کلیسا در قرون وسطی القای معرفتی بود و کلیسا به گمان خود،تمامی نیازهای معرفتی آدمیان را تأمین می کرد.در این نگاه معارف دینی اصل بود و در مقابل همه معرفتهای دیگر قرار گرفته و بقیه معارف را تخطئه می کرد.افراط در این عمل موجب اعتراض اهل اندیشه گشت.بدین ترتیب علم تجربی و معرفت تجربی وارد صحنه گردید.از این زمان علم به تعریف دوم وارد صحنه گشت و رشد این علم به جائی رسید که اینان به تخطئه معرفت دینی پرداختند.

    در تعریف تاریخ علم نوشته اند: مطالعه و تحقیق در سیر آگاهی بشر در طول زمان پیرامون موجودات یا به عبارت دیگر تاریخ علم بررسی سیر حیاتی پدیده ای به نام علم در طول زمان و تاریخ است.

    منشأ علم را دو چیز انگاشته اند:

1-گرایش انسان به حقیقت جوئی سبب گرایش انسان به علم و منشأ آن شده است.

2-رفع نیازهای جسمی و روانی خویش(برای سلطه بر طبیعت به منظور بهتر زیستن).

    روش شناسی را یک علم الی می دانند،یعنی با استفاده از ابزار کاربرد دارد و در کتابهای علم شناسی،آنرا همان منطق می دانند. ودر تعریف منطق آمده است:"المنطق آلة القانونیه تقصم مراعاتها الذهن عن الخطاء فی الفکر "(آلت ابزار قانونمند است که مراعات کردن و پیروی از آن موجب شود ذهن انسان از بازاندیشیدن دچار خطا نگردد.).بنابراین در تعریف روش شناسی، امروزه همین تعریف منطق را می آورند.

    علم منطق دو قسم است:1-قیاسی و نظری(منطق صوری) . 2-منطق استقرائی یا علمی.

برای تقسیم بندی علوم، موارد زیادی ذکر شده است؛ به عنوان مثال مسلمانان علوم را به لحاظ منشأ پیدایی به 1- اسلامی و 2- بیگانه تقسیم می کردند.علوم اسلامی که منشأ آن اسلام بود و اگر اسلام نبود، آنها نیز پیدا نمی شدند. مانند علم حدیث، فقه، اصول، درایت، تفسیر و...

    علم بیگانه, علمی است که به جهان اسلام از سرزمینهای دیگر وارد شد؛ که به این علوم ،علوم دخیله یا غیر اسلامی می گفتند.پیدائی این علوم به اسلام ربطی نداشت.بر اساس این طبقه بندی، علوم اسلامی برای طبقه بندی روشی داشت و علوم بیگانه روش دیگر.

    ابن خلدون بر اساس منشأ انسانی علوم را به دو دسته تقسیم می کند:

1-نقلی: علومی که با پشتوانه نقل(داده های دینی)پدید آمده اند.

2-عقلی: علومی است که عقل بشر در پیدایش آن نقش آفرین بوده است.

    روش در تحقیقات علمی اهمیت فراوان دارد، و اگر کسی بدون روش دست به تحقیق علمی بزند به نتیجه ای نخواهد رسید.دکارت می گوید:" بهتر آن است که بدون روش،اصلاً کسی به فکر تحقیق علمی و جستجوی حقیقت نیفتد."

    متدلوژی یا روش شناسی علمی، سیر تاریخی داشت که تحت این مراحل جای گرفته است، که اولین آن علم شناسی ارسطو بود و وی برای بدست آوردن روش یک علم از تعلق استفاده می کرد.

    روش دوم، پوزیتویستی یا اثبات گرائی بود.تجربه و حس در این روش مهم بود و تجربه محسوس می توانست یک چیز را در روش علم مشخص کند.علم شناسی تاریخی- توصیفی و علم شناسی منطقی- توصیه ای از جمله روشهای دیگر بود.از میان این روشها، علم شناسی پوزیتویستی اهمیت یافت و بر اساس این روش شناسی پوزیتویستی قضایا و احکام سه دسته هستند:

1)      قضایای صوری یا تحلیلی(شامل قضایای ریاضی و منطق):این گزاره ها تماماً همان گوئی و توضیح واضح و خالی از معلومات تازه می باشند و به تعبیر دیگر گزاره های صوری و تحلیلی هستند.به عنوان مثال5=2+3 می شود.در این قضیه چیزی به ما ارائه نشده و فقط یک تحلیل صوری صورت گرفت و صورت و جواب یکی هستند.ویا در منطق هم همینطور؛ به عنوان مثال: العالم متغیر و کل متغیر حادث،فالعالم حادث. در این قضیه هم چیز جدیدی نیآمده و طی یک تحلیل صورت را اثبات کرده اند و معلومات جدید به ما داده نشده است و در واقع صورتی از همان قضیه اول است.

2)      قضایای علمی  شامل احکام مشاهده پذیر و تجربه پذیر:که می توان این قضیه را تجربه و آنرا اثبات کرد.که به آن اثبات گرائی هم می گویند.مثلاً درجه زاویه انعکاس نور از سطح صاف با درجه تابش آن برابر است.

3)      قضایای مهمل و بی معنا: بر اساس تفکر پوزیتویستی تقریباً کلیه معارف فلسفی،الهیاتی و اخلاقی جزو این دسته هستند؛ نه قابل تحلیل و نه قابل مشاهده هستند.مثال: خدا انسانهای خوب را دوست دارد.

مراحل و روش شناخت تجربی از دیدگاه پوزیتویستها:

1-مشاهده

2-ارائه فرضیه

3-آزمایش فرضیه

4-ارائه قانون علمی

5-ارائه نظریه عمومی و سیستم.

    بنابراین قضایا یا علمی هستند و یا غیر علمی، واز این بر می آید که بسیاری از علوم انسانی از دیدگاه ایشان علم نیست و جزو قضایای مهمل و بی معنا هستند و از دیدگاه پوزیتویستها قضایایی که قابلیت تجربه و مشاهده را دارند، علم می گویند.

    ویژگیهای علوم از دیدگاه پوزیتویستها:

1-اعتنا به تجربه و آزمایش،البته نه تجربه شخصی و درونی،به همین جهت تجارب عرفانی مشمول تجربه نیستند؛ یعنی Objectivity هستند و عینیت دارند.

2-تکرار پذیری:قابلیت حذف و تغییر عوامل داشته باشد، لذا در مورد خداوند متعال نمی توان کاوش تجربی کرد، چرا که خدا قابل حذف نیست.

3-دارای فرضیه پیشینی است، به تعبیر دیگر علم تجربی، مجموعه استقراها و تعمیم های کور نیست.

4-تفسیرهای علمی همیشه در سایه تئوریها و قانونهای علمی صورتها می گیرد(یک پدیده در تصویر گسترده گنجانده می شود.)

5-هر نظریه علمی یا قانون علمی از سه صفت برخوردار است: الف-نظمی همیشگی و پایدار را بیان می کند، و با هر، هیچ، همه و همیشه آغاز می شود.به عنوان مثال: همیشه عرضه زیاد موجب کاهش قیمت می شود.و..

6-توانائی پیش بینی مشروط دارند. و به کمک آنها می توان آینده حادثه را معلوم کرد.به عنوان مثال آب در یک ساعت آینده جوش می آید مشروط بر اینکه شرایط گرم شدن آب وجود داشته باشد.

7-قانون و فرضیه های علمی وقوع بعضی پدیده ها را نا ممکن اعلام می کنند.به تعبیر دیگر با اعلام ناممکن بودن، در صورت وقوع پدیده، قانون از صحت می افتد و همه قوانین علمی با اتفاق افتادن بعضی حوادث ابطال و باطل می شوند.(ابطال پذیری)ابطال پذیری یعنی اینکه ما موردی پیدا کنیم که غیر از قانون باشد.به عنوان مثال می گویند با توجه به شرایط بوجود آمده در افغانستان، احتمال کاهش تورم در کشور منتفی است.بعضی امکانها ابطال پذیری نظریه و قانون وجود داشته باشد و اگر حرفی ابطال پذیر نباشد،آن مطلب علمی نیست.

    پوپر در مورد ابطال پذیری می گوید: ابطال پذیری یعنی سازش نداشتن با همه پدیده های ممکن؛ اما به معنای باطل بودن نیست.تجربه در معرفت تجربی، نقش آن کشف بطلان است؛ نه اثبات صحت.بر اساس دیدگاه وی شرایط ارائه قانون علمی (بر اساس نظریه ابطال پذیری)سه شرط است:

الف:کلیت منطقی قانون(بتوان آنرا با هر، هیچ و همه آورد.)

ب:توانایی پیش بینی مشروط

ج:قابلیت بطلان

    بنابراین مواردی از نظر این قانون ابطال پذیر نیستن که عبارتنند از:

  • در موردی که نقد و ارزیابی از طریق تجربه ممکن نیست.مثل اینکه بگوئیم؛ اعمال همه انسانها تجسم واقعی می یابند.
  • شیوه و قرینه مستقلی برای آزمودن و امتحان نباشد.مثل اینکه بگوئیم؛ فلانی هر وقت مرکش برسد؛ می میرد.
  • این که جمله و خبری حاوی تناقض باشد.
  • توتولوژیک بودن جمله(این همانی)مثلاً می گوئیم، آدم خوب؛ آن ادمی است که خوب باشد.
  • جمیع حالات ممکنه را فراگرفتن یا مشتمل بر حصر منطقی بودن.به عنوان مثال :عدد یا زوج است یا فرد.
  • از بودن موجود خاص سخن گفتن بدون تعیین زمان و مکان مشخص:مثلاً می گوئیم در قطب شمال موجود دوپایی وجود داشت.ماحرفی زده ایم؛ ولی زمان را مشخص نکرده ایم.
  • درباره آینده نامعلوم نظر دادن:جهان رو به بهتر شدن است.
  • از موجودات غیر مادی سخن گفتن:جنیان مسلمان هستند و...
  • کیفی و غیر کمی و با ابهام سخن گفتن:قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق، فساد مطلق
  • لوازم ضروری یا ذاتی اشیا و افکار را بر شمردن:انسان ذاتاً حریص است.
  • قضایای جزئی و مثبت بیان کردن.بعضی صدا ی خوب و جذاب دارند.

8-روش علم گزینشی است.معرفت تجربی گزینشی است، به ای معنا که مثلاً وقتی از آب سخن می گوید؛ اولاً از چهره خاصی از آب سخن می گوید.آب چهره هایی چون شفافیت، جاری بودن و... دارد.ممکن است درباره اجزای آب بحث کند.ثانیاً همه چیز را کشف شده نمی پندارد.ثالثاً رابطه همه چهره های یک پدیده و یا همه پدیده ها را با هم بیان نمی کند.رابعاً به هیچ روش علمی نمی توان یکجا و یکدفعه بر کل یک پدیده احاطه کرد و همه چیز آنرا دانست.

در تعریف پوزیتویستها,علم فقط علم تجربی است ودیگر علوم از نظر ایشان علم نیست.کالینگ وود در رابطه با علم می گوید:

    «بر ادوار بشرسه دوره گذشته است، که در هر دوره بشر ، تلقی و استنباط ویژه ای از طبیعت داشته است و استنباط ویژه از طبیعت، علم خاصی را بوجود آورده است.از دید وی دوره اول دوره ای است که جهان در نظر آدمیان، یک انسان است، دارا ی مهر، قهر، دوستی، دشمنی، خشم و... است و برای طبیعت جنسیت قائل بود.بنابراین علمی که در این دوره بوجود آمد،علمی بود که با طبیعت سازگاری داشت؛ لذا می کوشیدند همه چیز را بر اساس طبایع تفسیر کنند.در دوره اول نگاه انسان به طبیعت، نگاه انسانواره بود و برای آن ویژگیهای انسانی در نظر می گرفتند.تمام تلاش ایشان این بود که ویژگیها  و خصوصیات این موجود را کشف کنند و با کشف طبایع این پدیده می توانستند، زندگی انسانی را طراحی کنند.این نگرش طرفداران فراوانی داشت.

    دوره دوم:از بعد از رنسانس پدید آمد.دراین نگاه انسانها، نگاه ماشینی بود.وهمه چیز  را ماشینی تلقی  می کردند.گذشته از اینکه در خواص مکانیکی جستجو می کردند، می کوشیدند تا طبیعت را به مانند اجزای یک ماشین تجزیه و تحلیل کنند و در نگاه ایشان خداوند همچون یک مغزی بود که بیرون از ماشین قرار داشت و همانند مهندسی که این ماشین را ساخت و به حال خود رها کرد و به آن کاری نداشت.در نگاه ایشان طبیعت و هستی همانند یک وسیله مصنوعی بود که می کوشیدند چگونگی ارتباط اجزای آن را کشف کنند.طبیعت علم بوجود آمده، در این دوره علم خشکی بوده و در این دوره علم تجربی بوجود آمد.

    دوره سوم:عصر تفکر تاریخی؛ بر اساس این نگرش جهان مانند یک رود جاری است و علوم بشری در درون این رود غوطه ور هستند و چنین اعتقاد داشتند که طبیعت از یک جائی آغاز کرده و به پیش می رود.افرادی چون هگل چنین تصوری داشتند.لذا برای شناخت جهان باید تفکر تاریخی داشته باشیم.این نوع نگاه به طبیعت،معرفت و علم نسبی می شود.این نوع تفکرکه تفکر غالبی بود و است،شاید در شناخت حقیقت بیشتر کارائی داشته باشد.

    از بعد از رنسانس نگاه انسان به جهان ابزاری شده بود و برای شناخت جهان باید از ابزار خاص استفاده کرد.شناخت جهان از طریق تأملات فلسفی امکان پذیر نیست و برای شناخت یک پدیده بیرونی باید از حواس خود استفاده کنیم.به عنوان مثال برای شناخت یک پدیده مادی، دیگر الهامات و تأملات تأثیری ندارد و باید راه و روش ویژه آن که همان استفاده از حواس و آموزش است،استفاده کرد.به عنوان مثال برای شناخت یک وسیله(رادیو).

    بنابراین علوم، معارف و آگاهیهایی که از طریق تجربه(آزمون-حس)به دست می آید، پذیرفتنی است.در نتیجه پوزیتویستها در مقابل تفهم گراها قرار گرفتند.تفهم گراها راه رسیدن به علم را کشف و شهود با طهارت وتزکیه می دانستند و اثبات گراها از طریق تجربه و آزمون.

    بنابراین در کل نظر پوزیتویستها این بود که  هر چه قابل تجربه نیست ،علم نیست. و تجربه بر 1- فرضیه. 2-مشاهده . 3-آزمون استوار است.نظر ایشان بسیار قدرتمند گردید.البته در این میان گروهی به مقابله با ایشان پرداختند و دست به دو کار زدند:

1-    اولاً اینکه ایشان اشکالات پوزیتویستها را بیان کردند.

الف):ابزارهای علوم تجربی محدود است.

ب):غیر متیقن بودن دستاوردهای آن:تأثیر ذهنیت در عینیت و تأثیر امورغیر مادی در مادیات

2-    برای علم تعریف جدیدی ارائه دادند و روشهای آنرا ذکر کردند ،برای رسیدن به مجهول.

    در دوران کنونی بویژه از نیمه دوم قرن بیستم، علم معنای دیگری یافت و علم بر اساس روش تعیین گردید.تقسیم بندی علم بر اساس روش نوعی بازگشت به پیش از رنسانس بود.همه قبول داشتن که دستاوردهای شهودی قابل انتقال نیست.بنابراین طرفداران علوم تجربی بر این امر خرده گرفته و معرفت و آگاهی دریافت شده از سوی دل را که همان عرفان و شهود بود، را قبول نداشتند و آنرا علم نمی دانستند.چرا که به گفته مطهری یافته های عرفانی و شهودی را فردی می دانستند.

علم بودن تاریخ نیز از جمله مباحثی است که از همان زمان مورد توجه قرار گرفت و در دو قرن اخیر بسیار مورد توجه فلاسفه و محققان علوم انسانی قرار گرفته است و اساساً در فلسفه علم تاریخ، اهم بحثها و گفتگوها درباره تاریخ و علم بودن آن می باشد.

    حال آیا تاریخ علم است یا خیر؟

    قبل از هر چیز باید به تعریف علم پرداخت.پروفسور والش در تعریف علم میگوید:

    «ما به مطلبی علمی می گوئیم؛که دارای شرایط زیر باشد:

1-مجموعه اطلاعات منظم و منسجم باشد.

2-با اصول و مطالب کلی سر وکار داشته باشد و بتوان با عبارت هر جا و هر موقع ذکر کرد.

3-امکان پیش بینی به انسان می دهد.

بنابراین می توان گفت:علم عبارت است از مجموعه ای از حقایق که ویژه و محدود نیست،بلکه کلی و عمومی است،به تعبیر دیگر این کلی و عمومی بودن امکان پیش بینی به انسان می دهد.آخرین خصیصه علم،عینی بودن است(یعنی صحت و سُقم فرضیه های علمی عموماًمستقل و جدا از شرایط شخصی ،یا نظریات خصوصی کسانی که این فرضیه را وضع میکنند،می باشد و نیز هر ناظر بی غرض همینکه آنرا ببیند،بپذیرد،در واقع عینی به معنی قابل فهم برای همه بودن است.)

    با این اوصاف عده ای معتقد به علم بودن تاریخ و عده ای به علم نبودن آن هستند.

    معتقدان به نا علم بودن تاریخ می گویند،تاریخ به راستی به دنبال چه چیزی است؟ و به تعریف تاریخ(بازسازی زندگی گذشته انسان)خرده می گیرند.

    آنان می گویند آیا تاریخ به باسازی کل حیات انسانی می پردازد.که البته باید گفت ،خیر.در تاریخ رویدادهائی مد نظر هستند که مهم،نقش آفرین و متمایز باشد.همچنین می پرسند؛گذشته به چه معناست؟وبه چه زمانی گذشته گفته میشود؟

چه مقدار زمان بر یک دوره و رویداد باید بگذرد تا موضوع مطالعاتی تاریخ قرار بگیرد؟

    در این زمینه سه نظریه بوجود آمد:

1-از هر واقعه و رویداد باید یک قرن شرعی(30سال)بگذرد،در واقع یک نسل انسان بگذرد،تا بتوان درباره ی آن گفتگو کرد.

2-دیدگاه دوم معتقد است که باید 2 قرن شرعی(60)سال بگذرد.

3-برخی معتقدند پدیده ها متفاوت هستند،در نتیجه باید یک قرن عرفی(3قرن شرعی)100سال بگذرد.بدلیل همین نظریه ،برخی تاریخ معاصر را قبول ندارند و می گویند؛این امر با نظریخه سوم تناقض دارد.

چنانچه که در سطور گذشته گفته شد، کسانی که می گویند؛تاریخ علم نیست،معتقدند:

1-تاریخ با جزئیات سروکار دارد؛کل تاریخ فقط یکبار اتفاق افتاده است.انسان در تاریخ با اطلاعات،افراد و قطعه های فراوان روبرو است.

2-تاریخ قابل پیش بینی نیست.

3-تاریخ عینی نیست.

4-و تاریخ دارای اصطلاحات و واژگان علمی نیست.

    سقراط تاریخ را شعر فروتر می دانست،به این دلیل که می گفت؛تاریخ معلوم نیست چگونه بوجود آمده است.حال اگر گفته شود مورخ می سازد؛یعنی تاریخ تابع مورخان است و نیز اگر گفته شود تاریخ بازسازی است به این معناست که مورخ بر اساس شواهد و اصول به تصویر واقعی گذشته می پردازد.

به عبارت دیگر اینان معتقدند که در تاریخ واقعیت و عینیت وجود ندارد و تاریخ نمی تواند علم باشد،به دلایل زیر:

1-با موضوعی(obje)سروکار دارد که در منظر پژوهشگر وجود ندارد؛به واقع تاریخ تنها علمی است که تجربه ناپذیر است.

2-ونیز با obje  ویا با موضوعی سروکار دارد که به درستی تعریف نشده است.به واقع تاریخ به صورتهای گوناگون تعریف شده است.در نتیجه در تاریخ دارای واقعیت مشخص نمی باشد،به همین دلیل عینیت هم وجود ندارد. تاریخ لفظ مشترکی است که در 2 معنای متفاوت، اما با اشتراک لفظی کاربرد دارد، در تمامی علوم، عنوان و نامی که برای علم اعتبار شده است با نامی که برای موضوع آ ن علم وضع گردیده، متفاوت است؛ مثلا طب نام علم و سلامتی و بیماری بدن انسان موضوع آن است و به همین ترتیب است عناوین زمین شناسی و زمین، مکانیک  و موتر،هواشناسی و آب و وهوا، فلسفه و نجوم و ...  اما هنگامیکه لفظ تاریخ استعمال می شود ممکن است منظور گوینده اش دانش تاریخ باشد که نام یک علم است و یا منظور حوادث و وقایع در گذشته باشد که موضوع علم تاریخ است.مرحوم شریعتی در این مورد می نویسد:«در موضوع تاریخ، تناقضی در لفظ است، هم در لفظ تاریخ در ادبیات فارسی و هم در انگلیسی،فرانسه و آلمانی، در هر دو فرهنگ، 2 مفهوم مختلف تحت یک کلمه واحد به کار می رود، می دانیم که یک علم وجود دارد و یک موضوع علم، مثلا زمین، آسمان، عناصر، روان موضوعهای علم هستد و زمین شناسی، هیئت، شیمی(کیمیا)و روان شناسی خود علم؛اما در تاریخ هر دو مفهوم یعنی موضوع تاریخ و خود علم تاریخ در یک لفظ مشترک تاریخ بیان می شود؛ بنابراین از ابتدا باید دو اصطلاح دانش تاریخ و واقعه تاریخی را به ترتیب برای علوم تاریخی و موضوع تاریخ به صورت مجزا به کار برد تا ضمن بیان مباحث این 2 مطلب آشفتگی فکری بوجود نیاید.

    در علوم انسانی موانعی مقابل دید پژوهشگر قرار می گیرد که عینیت را از بین می بردو یا به عبارت دیگر در علوم انسانی نگاهها فردی است،که این موانع عبارتند از:

1-پیش فرضها:اولین مانع ،نگاه انسان به یک پدیده انسانی است.به عنوان مثال کسی با این پیش فرض که خلفای اموی همگی انسانهای پستی بوده اند؛دست به تحقیق بزند،در نتیجه وی در این مساله دچار پیش فرض می گردد و اگر کل منابع را هم بگردد،جز پستی خلفای اموی به نتیجه ای نمی رسد.پیش فرضها سبب می شود ،تا ما واقعیت تاریخ را نبینیم.

2-انتظارات یا توقعات:به عنوان مثال ممکن است عده ای در رابطه با یک موضوع مثلاً منافق بودن یک شخصیت در تاریخ اسلام این انتظار را داشته باشند که تاریخ حتماً آنرا اثبات کند،در نتیجه این فرد تاریخ را آنگونه که می خواهد ،می بیند؛نه آنگونه که هست.

3-باورها و عقاید:عقاید و باورهائی که در میان هر جامعه ای به مردم آن القا شده،به راحتی پاک نمی شوند.این باورها مانع فهم دقیق حقایق می شوند.

4-همگون پنداری دیگران با خویش:در واقع این امر به معنای خود معیار قرار دادن است و اینکه پژوهشگر برای بررسی انسانهای گذشته خویش را معیار قرار دهد و از طریق خود به بررسی انسانها بپردازد.

5- وجود واسطه در ارائه موضوع:تاریخ را می توان تنها علمی گفت که با واسطه به حقیقت نگاه می کند.این ویژگی مختص به تاریخ بوده ودر هیچ علم دیگر مشاهده نمی گردد.بنابراین تاریخ با دو مشکل کاملاً اساسی روبروست:از طرفی همواره با چهار ویژگی بالا روبروست واز طرف دیگر اینکه اطلاعات تاریخی را بر اساس رابطه دریافت می کند.

    امّا مهمترین اشکالی که بر عدم علمیّت تاریخ ابراز می کنند؛ این مورد است که در تاریخ عینیّت وجود ندارد.همانطور که گفته شد،ما در تاریخ همواره با موضوعاتی سرو کار داریم که توسط دیگران ارائه شده است.بنابراین در تاریخ هرگز با موضوع آن به صورت مستقیم و واقعی سرو کار نداریم.ودر مقابل گفته می شود هر علمی را می توان علم به شمار آورد که عینیت داشته باشد.حال باید دید عینیت به چه معناست؟

    عینیت را می توان به 2 معنا به کار برد:

1-تطابق (همسازی فنومن(پدیده)با نومن(واقع)):

پدیده به معنای تصویری از واقعیت که در ذهن انسان نقش می بندد،را گویند. با این اوصاف اگر بین پدیده و واقع تطابق وجود داشته باشد ،صدق است و عینی است و در غیر این صورت کذب می باشد.به عنوان مثال آب را در نظر بگیرید.در علوم تجربی همواره گفته می شود که  آب در دمای صد درجه به جوش می آید،پس میان موضوع یعنی آب و به جوش آمدن آن در صد درجه در محیط بیرون و واقعیت همسازی وجود دارد.یعنی آب در همه جا در همان صد درجه به جوش می اید.با تحقیقاتی که امروزه صورت گرفته مشخص شده که همین آب در شرایط و کیفیات گوناگون در دماهای مختلف به جوش می آید و حتی نوع آب نیز در دمای جوش آمدن آن تاثیر دارد.پس با این مطالب می توان گفت ،که اگر عینیت را در معنای اول تعریف کنیم،می بینیم که در تاریخ عینیت وجود ندارد؛چرا که نومن (واقع)وجود ندارد،و حتی عینیت به این معنا حتی در علوم تجربی نیز وجود ندارد.که این امر در علوم انسانی و بویژه تاریخ حادتر می باشد.البته در این میان در ریاضیات بدلیل اینکه از جمله علوم انتزاعی (ساده و مقرون به یقین)هستند،عینیت به این معنا وجود دارد.(در آخر مطلب به تقسیم بندی اگوست کنت درباره علوم توجه کنید)

2-انطباق:عینیت در این معنا به معنی سازگاری و همگرائی مجموعه یافته ها در خصوص یک چیز بر اساس روش تعریف شده(بر اساس قواعد و اصول مشخص) می باشد:

    کسانی که معتقدند تاریخ بافتنی است،به عینیت در تاریخ معتقد نیستندو در مقابل کسانی که معتقدند،تاریخ یافتنی است،معتقد به عینیت در تاریخ هستند.اینان معتقدند ما به تاریخ دسترسی داریم؛ولی در این زمینه اختلاف دید وجود دارد.بنابراین ما از طریق اصول و روشها و با استفاده از اسناد و مدارک مختلف به تاریخ دست می یابیم.

    همانطور که ذکر شد انطباق به مجموعه اطلاعاتی که در خصوص نومن ارا ئه می گرددو با هم سازگار است،تعریف می گردد.بدین ترتیب انطباق به این معنا می باشد که ما به اطلاعاتی درباره واقعیتی دست می یابیم،حال از شخص دیگری هم بخواهیم درباره این واقعیت تحقیق کند با استفاده از همین روشها و اصولی که ما استفاده کرده ایم قطغاً به همین نتایج ما دست می یابد،در نتیجه می گوئیم در تاریخ نیز عینیت وجود دارد.به عنوان مثال ما بر اساس اسناد و شواهد گوناگون در باره واقعیتی چون جنگ بدر به اطلاعاتی دست می یابیم،اگر شخص دیگری بر اساس همان روشهای ما به این امر دست زند حتما به نتایج ما دست می یابد.

    در مثالی دیگر اگر کسی بگوید پیامبر در 20سالگی ازدواج کرده است،نمی گوئیم اشتباه است؛بلکه از این فرد می پرسیم که از کجا این حرف را میزند.اگر وی برای اثبات گفته هایش از اسناد و مدارک تاریخی معتبر و با استفاده از روش معمول تحقیق در تاریخ به این نتیجه رسیده باشد،حف وی را قبول ودر غیر این صورت سخنان وی را قبول نمی کنیم.

    بر این اساس این حرف که در تاریخ عینیت وجود ندارد؛بی اساس است گرچه برخی این امر را قبول ندارند.عینیت به معنی انطباق در تاریخ وجود دارد؛یعنی دیگران هم می توانند با پیروی از روش تعریف شده به آن دست یابند و راهی برای نفی و اثبات یافته ها داشته باشند.از این نظر برخی گفته های وحیانی و الهی را عینی نمی دانند.(داده های دینی از سنخ خبر نیستند،خبر آن چیزی است که درباره واقعیتی گفته شده است و می توان صدق و کذب آنرا مشخص کرد.)

روش شناسی و علمیت تاریخ5

اگوست کنت علوم را به 4 دسته تقسیم می نماید:

1-علوم انتزاعی که نزدیک به یقین هستن مانند ریاضیات.به عنوان مثال 4=2+2 همیشه چهار است.

2- علوم طبیعی که البته این علوم نیز تا حد زیادی قاعده مند هستند.

3- علوم زیستی که خود به دو دسته زیستی و جانوری تقسیم می گردد.در قسمت زیستی گیاهی می توان به قوانینی دست یافت ؛که این امر در مورد جانوران کمی مشکل تر می گردد.

4-علوم انسانی:که به 3 دسته فردی،اجتماعی و تاریخ تقسیم می گردند.یافتن قاعده و قانون برای تاریخ بسیار مشکل است چرا که درست است که تاریخ درباره انسان بحث می کند،ولی از آن بسیار دور است.

حال سوالی که مطرح است این است که چه راه و یا راههائی برای شناخت حقیقت و واقعیت در تاریخ وجود دارد؟

    به نظر می رسد که از طریق موارد زیر می توان به واقعیت دست یافت:

1-منابع محوری:

منابع و مأخذ 2 دسته هستند و به مکتوب و غیر مکتوب تقسیم می شوند.منابع به آن دسته آثار،اسناد(آثار مکتوب رسمی یا غیر رسمی)و نوشته هایی گفته می شود که از زمان واقعه یا نزدیک به آن باقی مانده است.

هچنین می توان به تحقیقات نیز اشاره کرد؛تحقیقات نوشته هائی هستند که بر اساس منابع شکل گرفته اند.بنابراین میزان اعتبار تحقیقات به میزان بهره گیری از منابع می باشد.

    در منابع محوری ذکر چند نکته ضروری است و به 1-منبع شناسی(در هر مطالعه تاریخی منبع خاص خود وجود داد که باید شناسائی شود.)و2-کتاب شناسی:کتابها به عنوان مثال از یک نویسنده هستند یا خیر.به عنوان مثال نویسنده های زیادی با تشابه اسمی وجو دارند که باید دید آیا این کتابها واقعاً منصوب به این نویسندگان می باش و یاخیر.3-مولف شناسی:آیا واقعا مولف صاحب کتاب مذکور می باشد یاخیر؟

 

2-زبان شناسی:

در بحث زبان شناسی باید بر ادبیات حاکم بر زمان نویسنده آگاهی یافت و همچنین ادبیات خود نویسنده را دریافت.باید اصطلاحات تاریخی را بر اساس همان دوره شناخت.به عنوان مثال می گویند اسامة بن زید معتزله بوده،معتزله در اینجا به معنی کلامی آن نمی باشد ،بلکه در این دوره معتزله به کسانی گفته می شد که از حضرت علی (ع)دوری کردند.

3-موقعیت شناسی واقعه (فاکت):که به دو عنصر زمان و مکان در آن توج می شود.در این مورد باید پژوهشکر خویش را در همان دوره مورد نظر تاریخی قرار دهد؛تا از این طریق به واقعیت نزدیک گردد.

4-سند شناسی:که در این بخش باید به چند نکته توجه داشت:

الف:اتصال سند:سلسله سند کامل باشد و هیچ خلل سندی در میان نباشد.(از ناقل تا واقع)

ب:وثوق افراد و راویان:آیا روایت کنندگان افراد قابل اعتماد هستند یا خیر؟

ج:شخصیت اجتماعی،علمی و دینی راویان :نیز بر شکل روایت آنان تاثیر می گذارد.مسلّم است که خبری که از سوی یک فرد خبره روایت می شود بسیار معتبرتر و به واقعیت نزدیک از خبری است که توسط یک فرد عادی ذکر می گردد.

به هر صورت به نظر می رسد علم تاریخ از جمله علوم جنجالی بوده و شناخت واقعیت و پیاده سازی یک قانون مشخص برای این علم دشوار به نظر می رسد.نوع تاریخنگاری در افغانستان نشان می دهد که اصولاً نمی توان از تاریخ نگاری افغانستان به عنوان یک علم یاد نمود.

 

 

 

 

 

 



[1]- دکتر محمد توکل پایه‌گذار جامعه‌شناسی معرفت ماکس شللر است که در سنت عمیق فلسفی پدیدارشناسی پرورش یافته و به همراه ادموند هوسرل و مارتین هایدگر یکی از فیلسوفان شناخته شده قرن بیستم است

   + غلامرضا جاویدی ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۸ مهر ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()