تاریخ و جغرافیا

فلسفه تاریخ

    فلسفه تاریخ مرکب از دو کلمه ی فلسفه که ناظر به معرفت و دیگر تاریخ است.

    تاریخ در یک نگاه به 3 قسم تقسیم می شود:

    هگل در کتاب عقل در تاریخ ،تاریخ را به 3 بخش تقسیم می کند:

1-تاریخ اولیه:گزارشی که مورخ از یک واقعه می دهد.(بر اساس مشهودات و مسموعات خود ارائه می دهد.)

2-تاریخ اندیشیده:تاریخی که مورخ بر اساس اطلاعات و اخبار به ارائه تصویری معقول و همساز از یک پدیده می دهد.

3-فلسفه ی تاریخ جهانی(تاریخ فلسفی)


    نیز مرحوم مطهری تاریخ را به 3 بخش تقسیم کرده است:

1-تاریخ نقلی

2-تاریخ تحلیلی(علمی):تاریخی که مورخ بر اساس معیارهای عقلی و علمی به تصویر یک پدیده دست می زند ومطهری، ابن خلدون را در این زمینه بهترین می داند.

3-فلسفه تاریخ

    بر اساس تقسیم بندیهای بالا در تاریخ،تعبیر فلسفه تاریخ جهانی تا نگاه فلسفی به تاریخ ،که قسمی از تاریخ به شمار می رود،مطالعه کلان و هستی شناسانه در خصوص تاریخ است.

    تفاوت تاریخ عقلی و تاریخ اندیشیده در نوع نگاه است.در تاریخ نقلی ،نگاه از نزدیک است.یعنی کسانی که در دوره ی معینی زندگی می کردند،دست به ضبط تاریخ زده اند و گاهی مورخ به بررسی و درستی رویدادها و مجموعه ی اقوال می پردازد و به نتیجه ای می رسد که به آن تاریخ تحلیلی(اندیشیده) می گویند.

    گاهی ما درباره یک پدیده ی خاص یا رویدادها بررسی انجام نمی دهیم؛بلکه به کل تاریخ می پردازیم.که به این نوع تاریخ ؛تاریخ جهانی می گوئیم.

    مرحوم صدر می گوید:جهان هستی از 3 وجود شکل گرفته است:

1-صحنه کیهانی که میلیونها ستاره و کهکشان در آن قراردارد.

2-صحنه طبیعت که شامل میلیونها جزء می باشد.

3-صحنه تاریخ:از نظر صدر بستر سومی به نام تاریخ نیز وجود دارد؛که چه انسان باشد،یا نباشد به حیات خود ادامه می دهد.در این بستر تا کنون میلیونها اتفاق در آن افتاده است.

     معانی فلسفه تاریخ:

1-نگاه هستی شناسانه در خصوص به پدیده و واقعیتی به نام تاریخ(معرفت درجه اول)چه انسان باشد و چه نباشد.

2-نگاه معرفت شناسانه در خصوص علم تاریخ(معرفت درجه دوم)علمی که درباره رویدادهای گذشته بحث میکند.

    برای اینکه مفاهیم بالا بهتر درک شود محققان معرفت درجه ی اول را فلسفه نظری یا جوهری تاریخ و معرفت درجه دوم را فلسفه تحلیلی یا انتقادی و یا علمی تاریخ می گویند.که هر دوی اینها حوزه های مطالعاتی جداگانه ای را دارا می باشند.

    در فلسفه تاریخ به معنای اول {فلسفه نظری}به مباحث و حوزه های زیر پرداخته می شود:

1-تاریخ چیست؟

2-مسیر حرکت تاریخ چیست؟

3-محرک تاریخ چیست؟

4-غایت تاریخ چیست؟

    در این مفهوم از فلسفه تاریخ ،این بحث وجود دارد ؛که آ؛یا تاریخ تابع قانون و سنتی است یا خیر؟

    کسانی در جهان اسلام که تاریخ را دارای قانون و سنت می دانند،به آیاتی استناد می کنند.به عنوان مثال:

1-آیه 49 سوره یونس

2-آیه 34 سوره اعراف

3-آیه 185 سوره اعراف

آیات 58و59سوره کهف

آیات 76و77 سوره اسراء

    معتقدان به فلسفه جوهری(نظری)تاریخ به واقعیتی به نام تاریخ اعتقاد داشته،و آنرا دارای یک سیر و حرکت می دانند ؛که همواره رو به بالا است.اینان برای حرکت تاریخ مدلهای چندی ذکر کرده اند.از جمله:

1-سیر خطی:معتقدان این نظریه معتقدند که حرکت تاریخ همواره رو به پیشرفت است و افولی ندارد.

2-سیر مارپیچی:معتقدان این نظریه معتقدند که حرکت تاریخ رو به بالا است واگر افولی و بازگشتی هم وجود دارد نسبت به گذشته پیشرفت می باشد.

3-سیر گردبادی:اینان نیز دقیقا همان نظر معتقدان به سیر مارپیچی تاریخ را دارند.

    بنا براین در کل معتقدان به فلسفه نظری تاریخ:

1-به تاریخ به عنوان یک واقعیت نگاه می کنند.

2-این واقعیت دارای سیر حیاتی بوده و رو به کمال است و نیز دارای ادواری می باشد.

3-این سیر و حرکت امری جبری و لا تغییر است.(نه جابجا می شود و نه متوقف می گردد.)

    ابن خلدون تونسی کتابی تحت عنوان العبر دارد؛وی در مقدمه کتاب خویش از«عمران»نام میبرد و می نویسد که عمران توسط حکومتها تجلی یافته و به حرکت خود ادامه می دهد.وی می نویسد:حکومتها که تجلی عمران یا تحقق تاریخ هستند؛دارای سیر حیاتی هستند.وی معتقد است که حکومتها پنج مرحله را پشت سر می گذارند:

1-مرحله تکوین و پیدائی

2-مرحله اقتدار

3-گسترش فتوحات

4-رفاه و آرامش

5-فساد و انحطاط(مرگ)و شکل گیری یک حکومت دیگر.

    با توجه به مطالب فوق می توان دریافت که ابن خلدون به فلسفه جوهری تاریخ معتقد بوده است ؛و می توان دیدگاه وی را تا حدی گردبادی دانست.

    همچنین هگل در این باره(فلسفه جوهری تاریخ)می گوید:

1-تاریخ به طرف هر آنچه آزادتر شدن اندیشه متعالی سیر می کند.{غایت تاریخ}

2-جلوه های متعالی اندیشه مطلق که در پوشش ملتها و مردمهای تاریخ بروز می کند؛مسیر حرکت تاریخ است.

3-مکانیسم این حرکت(محرک تاریخ)نزاع دائمی اندیشه مطلق با خود است و محرک آن عشق این اندیشه است به رهائی از فراق.

    ویکو نیز می گوید:در تاریخ نظم و ترتیبی وجود دارد که به ناچار آن نظم و ترتیب طی خواهد شد.بنابراین هر فرهنگی از 3 مرحله خواهد گذشت:

1- توحش که در آن اندیشه وجود ندارد(عصر احساس)در این دوره انسان چشم به قدرت ماورائی دارد.

2- جاهلیت یا عصر تخیل که دوره قهرمانان است.در این دوره انسان چشم به قدرت انسانی دارد.

3- عصر تمدن که عصر تعقل است.در این دوره انسانچشم به قدرت خویش دارد.

    به نظر ویکو تاریخ با توحش آغاز و با تمدن به پایان می رسد.

    البته هگل این طبقه بندی را به گونه ی دیگر مطرح می کند:

1-عصر آزادی یکنفر و بردگی دیگران.

2-عصر آزادی عده ای و بردگی عده ای.

3-عصر آزادی همگان.

به نظر هگل تاریخ به سوی بازشدن و شکوفائی پیش می رود.

    مرحوم مطهری نیز به فلسفه جوهری تاریخ معتقد بوده و در کتاب خویش این آیات را آورده است :

«و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة الوارثین»

«و لقد کتبنا فی الزبور،ان الارض یرثها عبادی الصالحون»

    استاد مطهری با آوردن این آیه می خواهد بگوید،که تاریخ هدفدار بوده وچه انسان بخواهد و چه نخواهد؛مستضعفان در نهایت در زمین به قدرت می رسند.واینکه مشیت الهی بر این قرار گرفته که پارسایان در زمین غلبه یابند.

    البته کسانی چون آیت الله مصباح یزدی در جامعه و تاریخ در قرآن و نیز کارل پوپر در جامعه باز و دشمنانش و فقر تاریخیگری به هدفدار بودن تاریخ معتقد نیستند.

    دلیل اینکه در تشیع کسانی چون مطهری و صدر به هدفدار بودن تاریخ باورپیدا کرده بودند؛رسوخ اندیشه مارکس در ایران بود.مارکس معتقد بود که تاریخ به سوی غلبه توده مردم (پرولتاریا)پیش می رودو آینده تاریخ نظام کمونیستی خواهد بود.(زندگی اشتراکی)

    مارکس معتقد بود که محرک تاریخ ،ابزار تولید است و مسیر تاریخ توده مردم هستند و غایت تاریخ نیز غلبه توده مردم و شکل گیری نظام کمونیستی است.وی برای اینکه بتواند اصول و اندیظه های خود را تبیین کند از اصول دیالکتیک استفاده کرد.اصول دیالکتیک را قبلاً هگل مطرح کرده بودو لیکن مارکس این اصول را وارد زندگی انسان کرد:

    به نظر هگل هر موجودی،هر فکری،هر نهادی یا هر چیزی که حیات دارد و هر موجودی که فکر می کند در 3 مرحله تز،آنتی تز و سن تز تکامل می یابد.

    کاربرد دیالکتیک در تحلیل مارکس به عنوان یک روش تاریخی فلسفی تعبیر می شود.این روش در شناخت حقیقت تنها روشی است که جهان را پیوسته در حرکت خود به ما نشان می دهد.واینکه هر شی با دیگر اشیا تاثیر متقابل دارد و هر شی متضادی ،شی متضاد دیگر را در خود می پروراندو این تضاد سبب جهش می شود.شیوه دیالکتیک حرکت تاریخ را از برخورد عوامل متضاد مادی می داندو محرک تحولات اجتماعی را مبارزه طبقاتی دانسته که زندگی اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهد.

    مارکس معتقد است که در هر چیزی اصول دیالکتیک وجود دارد.وی انقلابات را در جامعه سنتز می داند و آنرا حاصل تضاد دو طبقه روشنفکر(آنتی تز)وکهنه فکر(تز)می داند.از نظر مارکس تاریخ همواره در حال مبارزه است و این جدال همیشه مرحله جدید پیش می آورد و مراحلی را باز می شمارد:

1-کمون(ضد مالکیت) اولیه(زندگی اشتراکی اولیه).

2-نظام سرواژی(برده داری).

3-فئودالی(زمینداری).

4-بورژوازی(شهرنشینی یا خرده سرمایه داری).

5-کاپیتالیستی.دراین دوره نظام سرمایه داری مطلق بوجود می آید وهمین امر سرانجام به تشکیل

6-نظام کمونیستی می انجامد.

    به نظر مارکس تاریخ بر اساس اصول دیالکتیک چنین حرکتی را طی می کند.

 

    بنابراین بر اساس فلسفه نظری تاریخ:

    از دیدگاه اسلام،تاریخ به سوی عدالت جهانی پیش می رود و به تعبیر دیگر این امر یک مشیت الهی است.

    از دیدگاه هگل تاریخ به سوی هدفی خاص،در جهت گشادی روح که تجلی آن در آزادی همگان است در حال حرکت است.

    بنا به دیدگاه توین بی تاریخ به سوی پیروزی تمدن مسیحی پیش می رود و بانگ توحید از گلدسته ها بلند می شود.از نظر فوکویاما،پایان تاریخ به لیبرال دموکراسی می انجامد.ساموئل هانتینگتون پایان تاریخ را جنگ تمدنها و جهانی شدن می داندو همه تحت سیطره تمدن برتر (آمریکائی)قرار می گیرد.

    همه موارد ذکر شده ریشه در اعتقاد به پدیده ای بنام تاریخ است.در همه دیدگاههای ذکر شده یک چیز مسلم گرفته شده است و آن این است که تاریخ رو به پیشرفت دارد و اُفت ندارد؛که به آن تئوری پیشرفت و ترقی می گویند.

    شهید مطهری در کتاب فلسفه تاریخ بحثی تحت عنوان تطور و تکامل دارد.تکامل و تطور طرح یک پرسش است؛آیا به راستی تاریخ رو به کمال دارد؟و یا تنها دگرگونی می پذیرد؟

    یاسپرس در کتاب«تاریخ،گذشته،حال،آینده»در صدد است تا اثبات کند،که تاریخ رو به تکامل است.

    ویل دورانت نیز در کتاب لذات فلسفه بحثی تحت عنوان«پیشرفت،وهم یا پندار،یا حقیقت»دارد.

وی می گوید،تاریخ رو به پیشرفت است و اینکه تاریخ به چه پیشرفتهائی رسیده است و بدانها اشاره می کند:

1-سخن گفتنL:چیزی که ما به راحتی از آن عبور می کنیم.وی معتقد است،این امر در اثر پیشرفت صورت گرفت.بنابراین تاریخ در فرآیند حرکت خویش به انسان آموخت که سخن بگوید.انسانهای اولیه قادر به سخن گفتن نبودند؛که این امر از نقاشیهای روی دیوارها مسلم است.

2-آتشL:عنصری که سبب شد تا زندگی انسان متحول شده و پیشرفت کند.

3-پیروزی بر جانورانL:انسان در در گذشته های طولانی همچون حیوانات بود.بشر توانست،بر جانوران پیروز و حتی آنان را اهلی سازد.

4-کشاورزیL(قدرت تصرف بشر بر طبیعت):انسان توانست طبیعت را آنگونه که خواست در اختیار بگیرد.که این امر محصول تاریخ است.

5-تشکیلات اجتماعیL(سازوکار تعامل آدمیان و اداره جامعه):مجموعه نهادها و سازمانهائی که برای اداره جامعه لازم است.این امر قطعاًیک پیشرفت بزرگ بوده است و این امر نیاز به یک سیر و فرآیند تاریخی داشته است.

6-اخلاقL:بشر برای تعامل بهتر در جامعه توانست به یک سری منشها و اخلاقیات دست یابد.

7-ماشین آلاتL:بشر توانست با ساختن ماشین آلات،قدرت خویش را چند برابر کندو از این طریق هم در طبیعت و هم در جامعه بهتر و سریعتر عمل کند.

8-علمL

9-تربیتL

10-خط و صنعت چاپL

    از مجموع سخنان دورانت بدست می آید که تریخ رو به پیشرفت بوده است.از نظر ویل دورانت تاریخ،تمدن را به بشر ارزانی داشته است.انسان در ابتدا صحرا گرد و سپس یکجا نشین شد و روستاها و شهرها تشکیل شد.

    حال سوالی که مطرح است ؛این است که آیا بشر از لحاظ ارزشها و اخلاقیات هم پیشرفت داشته است؟یا خیر؟

    بسیاری معتقدند که بشر به اخلاقی بسیار سقوط کرده است(بر خلاف نظر ویل دورانت).این امر چالشهای فراوانی میان دیدگاههای فلسفی دینی و غیر دینی ایجاد کرده است.

تفاوت میان دیدگاه هگل و مارکس:گرچه هر دوی این اندیشمند به فلسفه نظری تاریخ معتقدند،ولی هگل همه چیز را نشآت گرفته از اندیشه متعالی دانسته واندیشه را پایه و زیر بنا می داند و لیکن کارل مارکس معتقد است که انسان برای زنده ماندن نیاز به تولید داردو برای تولید نیاز به ابزار و همین ابزار سبب شکل گیری طبقات می گردد.به همین دلیل مارکس ابزار تولید را زیر بنا قرار داده و به نظریه جامعه طبقاتی معتقد می شود و جهان را در نهایت از آن افراد بی طبقه می داند.

    برای درک بهتر این موضوع بهتر است به اشکال زیر دقت شود:

    حال بهتر است به جملات پائین دقت کنیم:

   در تاریخ رویدادهای مهم رخ داده است.

   تاریخ انتقام خون مظلومان را می گیرد.

    تاریخ روزی تمام می شود.

    فلانی در زباله دانی تاریخ افتاده است.

    تاریخ به سوی هدفی می رود.

   

    در جملات بالا ما تاریخ را به منزله ظرف،بستر و یا واقعیتی به کار برده ایم که در آن سلسله حوادثی اتفاق افتاده است.در جملات بالا تاریخ یک واقعیت است.این تاریخ به منزله موجود زنده در حال حرکت است و انسانها هر یک در درون این واقعیت زندگی می کنند.این امور مربوط به فلسفه ی نظری تاریخ می باشد.

    حال بهتر است به این جملات دقت شود:

تاریخ اسلام بسیار مهم است.

تاریخ تمدن از تاریخ یونان گسترده تر است.

تاریخ ایران را بیشتر غربیها نوشته اند.

تاریخ سیاسی اسلام خواندنی است.

    در این جملات ما به واقعیتی به عنوان تاریخ اشاره نداریم.بلکه ما به واقعیتهائی چون اسلام ،تمدن ایران و یونان،تاریخ ایران،تاریخ سیاسی اسلام اشاره داریم.پس ما در جملات بالا در صدد بررسی روشمند پدیده ای به نام اسلام،یا تمدن و یا ایران در گذر زمان یا زمان گذشته هستیم.این امور مربوط به فلسفه علم تاریخ می باشد.

   با توجه به مطالب بالا تا حدودی با فلسفه جوهری و یا نظری تاریخ آشنا شدیم.در اینجا به بررسی و شناخت فلسفه علم تاریخ می پردازیم.

در ابتدا بهتر است به یک تعریف از تاریخ بپردازیم.

تعریف تاریخ:بررسی روشمند یک پدیده در گذر زمان یا زمان گذشته تاریخ نام دارد.

    فلسفه علم/انتقادی/تحلیلی تاریخL(معرفت درجه دوم):

    این موضوع شناخت عالمانه دانش تاریخ است.هر یک از علوم خود معرفت درجه اول هستند،چرا که به عنوان یک واقعیت در عالم وجود دارند.به عنوان مثال ریاضی،شیمی،نجوم و ...معرفت درجه اول هستند؛علمی که به شناخت این علوم می پردازد،معرفت درجه دوم می گویند.

    به سوالات زیر دقت کنیم:

-علم تاریخ چیست؟

-آیا تاریخ علم است؟

-واقعیت در تاریخ چیست؟

-آیا عینیت در تاریخ وجود دارد؟

-تبیین تاریخی چیست؟

-رابطه تاریخ با علوم دیگر چگونه است؟

   در فلسفه علم تاریخ،بحثها و گفتگوها درباره علم تاریخ می باشد.

    حال آیا تاریخ علم است یا خیر؟

    قبل از هر چیز باید به تعریف علم پرداخت.پروفسور والش در تعریف علم میگوید:

    «ما به مطلبی علمی می گوئیم؛که دارای شرایط زیر باشد:

1-مجموعه اطلاعات منظم و منسجم باشد.

2-با اصول و مطالب کلی سر وکار داشته باشد و بتوان با عبارت هر جا و هر موقع ذکر کرد.

3-امکان پیش بینی به انسان می دهد.

بنابراین می توان گفت:علم عبارت است از مجموعه ای از حقایق که ویژه و محدود نیست،بلکه کلی و عمومی است،به تعبیر دیگر این کلی و عمومی بودن امکان پیش بینی به انسان می دهد.آخرین خصیصه ی علم،عینی بودن است(یعنی صحت و سُقم فرضیه های علمی عموماًمستقل و جدا از شرایط شخصی ،یا نظریات خصوصی کسانی که این فرضیه را وضع میکنند،می باشد و نیز هر ناظر بی غرض همینکه آنرا ببیند،بپذیرد،در واقع عینی به معنی قابل فهم برای همه بودن است.)

    با این اوصاف عده ای معتقد به علم بودن تاریخ و عده ای به علم نبودن آن هستند.

    معتقدان به نا علم بودن تاریخ می گویند،تاریخ به راستی به دنبال چه چیزی است؟

وبه تعریف تاریخ(بازسازی زندگی گذشته انسان)خرده می گیرند.

    آنان می گویند آیا تاریخ به باسازی کل حیات انسانی می پردازد.که البته باید گفت ،خیر.در تاریخ رویدادهائی مد نظر هستند که مهم،نقش آفرین و متمایز باشد.همچنین می پرسند؛گذشته به چه معناست؟وبه چه زمانی گذشته گفته میشود؟

چه مقدار زمان بر یک دوره و رویداد باید بگذرد تا موضوع مطالعاتی تاریخ قرار بگیرد؟

    در این زمینه سه نظریه بوجود آمد:

1-از هر واقعه و رویداد باید یک قرن شرعی(30سال)بگذرد،در واقع یک نسل انسان بگذرد،تا بتوان درباره ی آن گفتگو کرد.

2-دیدگاه دوم معتقد است که باید 2 قرن شرعی(60)سال بگذرد.

3-برخی معتقدند پدیده ها متفاوت هستند،در نتیجه باید یک قرن عرفی(3قرن شرعی)100سال بگذرد.بدلیل همین نظریه ،برخی تاریخ معاصر را قبول ندارند و می گویند؛این امر با نظریخه سوم تناقض دارد.

    کسانی که می گویند؛تاریخ علم نیست،معتقدند:

1-تاریخ با جزئیات سروکار دارد؛کل تاریخ فقط یکبار اتفاق افتاده است.انسان در تاریخ با اطلاعات،افراد و قطعه های فراوان روبرو است.

2-تاریخ قابل پیش بینی نیست.

3-تاریخ عینی نیست.

4-تاریخ دارای اصطلاحات و واژگان علمی نیست.

 

    سقراط تاریخ را شعر فروتر می دانست،به این دلیل که می گفت؛تاریخ معلوم نیست چگونه بوجود آمده است.حال اگر گفته شود مورخ می سازد؛یعنی تاریخ تابع مورخان است و نیز اگر گفته شود تاریخ بازسازی است به این معناست که مورخ بر اساس شواهد و اصول به تصویر واقعی گذشته می پردازد.

 

علمیت تاریخ:

 

    بحثی که امروزه بسیار مورد توجه قرار گرفته است،علم بودن و یا نبودن تاریخ است.برخی تاریخ را علم نمی دانند،چرا که معتقدند در تاریخ واقعیت و عینیت وجود ندارد.تاریخ نمی تواند علم باشد،به دلایل زیر:

1-با موضوعی(obje)سروکار دارد که در منظر پژوهشگر وجود ندارد؛به واقع تاریخ تنها علمی است که تجربه ناپذیر است.

2-ونیز با obje  ویا با موضوعی سروکار دارد که به درستی تعریف نشده است.به واقع تاریخ به صورتهای گوناگون تعریف شده است.در نتیجه در تاریخ دارای واقعیت مشخص نمی باشد،به همین دلیل عینیت هم وجود ندارد.

   

    در علوم انسانی موانعی مقابل دید پژوهشگر قرار می گیرد که عینیت را از بین می بردو یا به عبارت دیگر در علوم انسانی نگاهها فردی است،که این موانع عبارتننند از:

1-پیش فرضها:اولین مانع ،نگاه انسان به یک پدیده انسانی است.به عنوان مثال کسی با این پیش فرض که خلفا اموی همگی انسانهای پستی بوده اند؛دست به تحقیق بزند،در نتیجه وی در این مساله دچار پیش فرض می گردد و اگر کل منابع را هم بگردد،جز پستی خلفای اموی به نتیجه ای نمی رسد.پیش فرضها سبب می شود ،تا ما واقعیت تاریخ را نبینیم.

2-انتظارات یا توقعات:به عنوان مثال ممکن است عده ای در رابطه با یک موضو مثلاً منافق بودن ابو سفیان این انتظار را داشته باشند که تاریخ حتماً آنرا اثبا ت کند،در نتیجه این فرد تاریخ را آنگونه که می خواهد ،می بیند؛نه آنگونه که هست.

3-باورها و عقاید:عقاید و باورهائی که در میان هر جامعه ای به مردم آن القا شده،به راحتی پاک نمی شوند.این باورها مانع فهم دقیق حقایق می شوند.

4-همگون پنداری دیگران با خویش:در واقع این امر به معنای خود معیار قرار دادن است و اینکه پژوهشگر برای بررسی انسانهای گذشته خویش را معیار قرار دهد و از طریق خود به بررسی انسانها بپردازد.

 

وجود واسطه در ارائه موضوع:تاریخ را می توان تنها علمی گفت که با واسطه به حقیقت نگاه می کند.این ویژگی مختص به تاریخ بوده ودر هیچ علم دیگر مشاهده نمی گردد.بنابراین تاریخ تاریخ با دو مشکل کاملاً اساسی روبروست:از طرفی همواره با 4 ویژگی بالا روبروست واز طرف ذیگر اینکه اطلاعات تاریخی را بر اساس رابطه دریافت می کند.

 

    امّا مهمترین اشکالی که بر عدم علمیّت تاریخ ابراز می کنند؛این مورد است که در تاریخ عینیّت وجود ندارد.همانطور که گفته شد،ما در تاریخ همواره با موضوعاتی سرو کار داریم که توسط دیگران ارائه شده است.بنابراین در تاریخ هرگز با موضوع آن به صورت مستقیم و واقعی سرو کار نداریم.ودر مقابل گفته می شود هر علمی را می توان علم به شمار آورد که عینیت داشته باشد.حال باید دید عینیت به چه معناست؟

    عینیت را می توان به 2 معنا به کار برد:

1-تطابق (همسازی فنومن(پدیده)با نومن(واقع):

پدیده به معنای تصویری از واقعیت که در ذهن انسان نقش می بندد،را گویند.

    با این اوصاف اگر بین پدیده و واقع تطابق وجود داشته باشد ،صدق است و عینی است و در غیر این صورت کذب میی باشد.به عنوان مثال آب را در نظر بگیرید.در علوم تجربی همواره گفته می شود که  آب در دمای صد درجه به جوش می آید،پس میان موضوع یعنی آب و به جوش آمدن آن در صد درجه در محیط بیرون و واقعیت همسازی وجود دارد.یعنی آب در همه جا در همان صد در جه به جوش می اید.با تحقیقاتی که امروزه صورت گرفته مشخص شده که همین آب در شرایط و کیفیات گوناگون در دماهای مختلف به جوش می آید و حتی نوع آب نیز در دمای جوش آمدن آن تاثیر دارد.پس با این مطالب می توان گفت ،که اگر عینیت را در معنای اول تعریف کنیم،می بینیم که در تاریخ عینیت وجود ندارد؛چرا که نومن (واقع)وجود ندارد،و حتی عینیت به این معنا حتی در علوم تجربی نیز وجود ندارد.که این امر در علوم انسانی و بویژه تاریخ حادتر می باشد.البته در این میان در ریاضیات بدلیل اینکه از جمله علوم انتزاعی (ساده و مقرون به یقین)هستند،عینیت به این معنا وجود دارد.(در آخر مطلب به تقسیم بندی اگوست کنت درباره علوم توجه کنید)

2-انطباق:عینیت در این معنا به معنی سازگاری و همگرائی مجموعه یافته ها در خصوص یک چیز بر اساس روش تعریف شده(بر اساس قواعد و اصول مشخص) می باشد:

    کسانی که معتقدند تاریخ بافتنی است،به عینیت در تاریخ معتقد نیستندو در مقابل کسانی که معتقدند،تاریخ یافتنی است،معتقد به عینیت در تاریخ هستند.اینان معتقدند ما به تاریخ دسترسی داریم؛ولی در این زمینه اختلاف دید وجود دارد.بنابراین ما از طریق اصول و روشها و با استفاده از اسناد و مدارک مختلف به تاریخ دست می یابیم.

    همانطور که ذکر شد انطباق به مجموعه اطلاعاتی که در خصوص نومن ارا ئه می گرددو با هم سازگار است،تعریف می گردد.بدین ترتیب انطباق به این معنا می باشد که ما به اطلاعاتی درباره واقعیتی دست می یابیم،حال از شخص دیگری هم بخواهیم درباره این واقعیت تحقیق کند با استفاده از همین روشها و اصولی که ما استفاده کرده ایم قطغاً به همین نتایج ما دست می یابد،در نتیجه می گوئیم در تاریخ نیز عینیت وجود دارد.به عنوان مثال ما بر اساس اسناد و شواهد گوناگون در باره واقعیتی چون جنگ بدر به اطلاعاتی دست می یابیم،اگر شخص دیگری بر اساس همان روشهای ما به این امر دست زند حتما به نتایج ما دست می یابد.

    در مثالی دیگر اگر کسی بگوید پیامبر در 20سالگی ازدواج کرده است،نمی گوئیم اشتباه است؛بلکه از این فرد می پرسیم که از کجا این حرف را میزند.اگر وی برای اثبات گفته هایش از اسناد و مدارک تاریخی معتبر و با استفاده از روش معمول تحقیق در تاریخ به این نتیجه رسیده باشد،حف وی را قبول ودر غیر این صورت سخنان وی را قبول نمی کنیم.

    بر این اساس این حرف که در تاریخ عینیت وجود ندارد؛بی اساس است گرچه برخی این امر را قبول ندارند.عینیت به معنی انطباق در تاریخ وجود دارد؛یعنی دیگران هم می توانند با پیروی از روش تعریف شده به آن دست یابند و راهی برای نفی و اثبات یافته ها داشته باشند.از این نظر برخی گفته های وحیانی و الهی را عینی نمی دانند.(داده های دینی از سنخ خبر نیستند،خبر آن چیزی است که درباره واقعیتی گفته شده است و می توان صدق و کذب آنرا مشخص کرد.)

 

اگوست کنت علوم را به 4 دسته تقسیم می نماید:

1-علوم انتزاعی که نزدیک به یقین هستن مانند ریاضیات.به عنوان مثال 4=2+2 همیشه چهار است.

2- علوم طبیعی که البته این علوم نیز تا حد زیادی قاعده مند هستند.

3- علوم زیستی که خود به دو دسته زیستی و جانوری تقسیم می گردد.در قسمت زیستی گیاهی می توان به قوانینی دست یافت ؛که این امر در مورد جانوران کمی مشکل تر می گردد.

4-علوم انسانی:که به 3 دسته فردی،اجتماعی و تاریخ تقسیم می گردند.یافتن قاعده و قانون برای تاریخ بسیار مشکل است چرا که درست است که تاریخ درباره انسان بحث می کند،ولی از آن بسیار دور است.

 

حال سوالی که مطرح است یان است که چه راه و یا راههائی برای شناخت حقیقت و واقعیت در تاریخ وجود دارد؟

    از طریق موارد زیر می توان به واقعیت دست یافت:

1-منابع محوری:

منابع و مأخذ 2 دسته هستند و به مکتوب و غیر مکتوب تقسیم می شوند.منابع به آن دسته آثار،اسناد(آثار مکتوب رسمی یا غیر رسمی)و نوشته هایی گفته می شود که از زمان واقعه یا نزدیک به آن باقی مانده است.

هچنین می توان به تحقیقات نیز اشاره کرد؛تحقیقات نوشته هائی هستند که بر اساس منابع شکل گرفته اند.بنابراین میزان اعتبار تحقیقات به میزان بهره گیری از منابع می باشد.

    در منابع محوری ذکر چند نکته ضروری است و به 1-منبع شناسی(در هر مطالعه تاریخی منبع خاص خود وجود داد که باید شناسائی شود.)و2-کتاب شناسی:کتابها به عنوان مثال از یک نویسنده هستند یا خیر.به عنوان مثال نویسنده های زیادی با تشابه اسمی وجو دارند که باید دید آیا این کتابها واقعاً منصوب به این نویسندگان می باش و یاخیر.3-مولف شناسی:آیا واقعا مولف صاحب کتاب مذکور می باشد یاخیر؟

 

2-زبان شناسی:

در بحث زبان شناسی باید بر ادبیات حاکم بر زمان نویسنده آگاهی یافت و همچنین ادبیات خود نویسنده را دریافت.باید اصطلاحات تاریخی را بر اساس همان دوره شناخت.به عنوان مثال می گویند اسامة بن زید معتزله بوده،معتزله در اینجا به معنی کلامی آن نمی باشد ،بلکه در این دوره معتزله به کسانی گفته می شد که از حضرت علی (ع)دوری کردند.

3-موقعیت شناسی واقعه (فاکت):که به دو عنصر زمان و مکان در آن توج می شود.در این مورد باید پژوهشکر خویش را در همان دوره مورد نظر تاریخی قرار دهد؛تا از این طریق به واقعیت نزدیک گردد.

4-سند شناسی:که در این بخش باید به چند نکته توجه داشت:

الف:اتصال سند:سلسله سند کامل باشد و هیچ خلل سندی در میان نباشد.(از ناقل تا واقع)

ب:وثوق افراد و راویان:آیا روایت کنندگان افراد قابل اعتماد هستند یا خیر؟

ج:شخصیت اجتماعی،علمی و دینی راویان :نیز بر شکل روایت آنان تاثیر می گذارد.مسلّم است که خبری که از سوی یک فرد خبره روایت می شود بسیار معتبرتر و به واقعیت نزدیک از خبری است که توسط یک فرد عادی ذکر می گردد.

 

 

   + غلامرضا جاویدی ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()